بيايد پيراهن كينه را از تن جدا كنيم

در آب زلال صفا بشوييم و بر ريسمان عاطفه پهن كنيم

تا با باد صميميت و خورشيد مسرت خشك شود

بيايد غنچه ی لبخند را از سبد گل بچينيم و به لبهايمان هديه كنيم

بيايد گوهر دوستی و محبت را از معدن دل استخراج كنيم

بيايد با هم مهربان باشيم و قدر يگديگر را بدانيم

 

 

شايد چند روز بيشتر وقت نداشته باشيم !

 

 

( اِنَّما اَنتَ مُنذِر وَ لِكُلِ قَوم هادٍ )

 

* من انذار كننده و بيم دهنده هستم ، آيا شما هادی را می شناسيد ؟ *

 

*** 

 

 به می پرستی از آن نقش خود بر آب زدم / كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن

 

برايم سيبی نمی آوری ...!؟

 

 از سيب ... تا نصيب ...

 

خانمی سه پيرمرد را جلوی درب خانه اش ديد .

به آن سه گفت : شما را نمی‌شناسم ولی‌ اگر گرسنه هستيد بفرماييد داخل .

_اگر همسرتان خانه نيستند ، می‌ايستيم تا ايشان بيايند .

همسرش بعد از شنيدن ماجرا گفت : برو به داخل دعوتشان كن .

بعد از دعوت يكی از آنها گفت : ما هر سه با هم وارد نمی‌شويم .

خانم پرسيد چرا ؟

يكی از آنها در پاسخ گفت :

من ثروتم ، آن يكی‌موفقيت و ديگری‌عشق است ، حال با همسرتان تصميم بگيريد كداممان وارد خانه شود ؟

بعد از شنيدن ، شوهرش گفت : ثروت را به داخل دعوت كن ، شايد خانمان كمی با رونق شود .

همسرش در پاسخ گفت : چرا موفقيت نه ؟

عروسشان كه به صحبت اين دو گوش می داد گفت : چرا عشق نه ؟ خانمان مملو از عشق و محبت خواهد شد .

شوهرش گفت : برو و از عشق دعوت كن بداخل بيايد .

خانم به خارج خانه رفت و از عشق دعوت كرد امشب مهمان آنها باشد .

دو نفر ديگر نيز به دنبال عشق به راه افتادند .

خانم با تعجب پرسيد : من فقط عشق را دعوت كردم .

يكی ‌از آنها در پاسخ گفت : اگر ثروت و يا موفقيت را دعوت می‌كرديد ، دو نفر ديگرمان اينجا می‌ماندند .

ولی هر جا عشق برود ، ما هم او را دنبال می‌كنيم .

هرجا عشق باشد ... موفقيت و ثروت هم هست ...

...

 

قلبم برای تو ميزند ... هيچ ميدانی ...!؟


 

نوشته شده توسط م.ن در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 ساعت 18:18 موضوع بياييد غنچه ی‌ لبخند را ... | لینک ثابت