امشب آسمان صاف و هم تاریک است

ستاره های كوچك وبزرگی که سوسو می کنند و چشمک می زنند

جیرجیرک ها هم می خوانند

كاش ميشد همچون پریان دریایی سر از اقیانوس بیرون می آوردم

و با بالهای نقره ای

به آسمان سیاه اما پر ابهت پرواز می کردم

هر چه ستاره بود می چيدم

و شب ها وقتی چشم های دوست داشتنی ات را می بستی

روی سرت می ريختم

و ماه را برمی داشتم وبالای سرت می گذاشتم

كاش ميشد می توانستم به کوچه باغی پاییز زده می رفتم

و برایت ترانه می خواندم

و تو با آن صدای باران زده ات كه همهء ابرهای آسمان راتقديمش می كنم

برایم می خواندی!

امشب نسیم ملایمی می وزد

و من چقدر احساس سبكی می كنم

مثل پركوچكی كه درمیان نوازش های باد به پرواز در می آید

کاش چشمانت کتاب دلم را از چشمانم می خواندند 

حالا وقت چيدن ستاره هاست ...

 

***

 

يه داستان كوتاه ولی جالب

 

مدت زيادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش

كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر می ترسيدند ساكی هم مثل بيشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند

و بخواهد به او آسيبی برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكی هيچ

نشانی از حسادت ديده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او

روز به روز بيشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت :

نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره  !

" آن ميلمن "

***

 

پيش از تو آب معنی دريا شدن نداشت

شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت

 

آسمون دلم


 

نوشته شده توسط م.ن در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 12:15 موضوع كتاب دلم | لینک ثابت